پورتال گردشگری و زیارت شهر مشهد
   
    • نمایش اسلایدشو
      • سیاوش و سودابه

        سیاوش از ازدواج زنی از سلاله گرسیوز با کیکاووس زاده شد. کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد؛ رستم، در زابلستان، سیاوش را آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت. چون سیاوش از زابلستان به کاخ پدر بازآمد، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاووس، شیفته سیاوش شد چنان که در نهان، پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند؛ سیاوش نپذیرفت. کاوس، سیاوش را فرا خواند و بدو فرمان داد تا به شبستان رود و خواهران و بستگان خویش را ببیند. سیاوش که می‌دانست اگر به سراپرده برود، سودابه او را رها نخواهد کرد و مردم درباره او و سودابه، سخنان ناروا خواهند گفت و می‌پنداشت که پدر می‌خواهد پرهیزکاری او را بیازماید، از کاوس خواست تا به جای فرستادن وی به شبستان، او را به نزد موبدان و دانایان یا نبردآزمایان و جنگاوران بفرستد، ولی به سراپرده خویش نفرستد. روز دیگر، سودابه نزد شهریار رفت و از وی دستوری خواست که سیاوش را به شبستان بفرستند تا وی از میان دختران همسری برای خود برگزیند. سیاوش، به ناچار به شبستان رفت. سودابه و زنان دیگر، بر سیاوش هدیه‌ها نثار کردند و زر و سیم بر سرش افشاندند. سیاوش، از مهر ناروای سودابه، در دل ناراحت گردید و دانست که این دوستی از راه ایزدی به دور است. پس به نزد خواهران خویش رفت و با آنان مهربانی ها کرد و به نزد پدر بازگشت و پدر را ستود و برای او آرزوی خوبی و نیکی کرد و از آن سو، کیکاوس چون شب به سراپرده خویش رفت از سودابه پرسید که آیا سیاوش پسند تو آمد؟ خردمند هست؟ از آواز به، یا به دیدن به است؟ بدو گفت سودابه همتای شاه ندیده است بر گاه،خورشید و ماه. سودابه به کاوس پیشنهاد کرد که همسری از میان دختران سراپرده شاهی برای سیاوش بجوید و شاه با شنیدن این داستان از سیاوش خواست به سراپرده رود و برای خود همسری بجوید؛ زیرا از ستاره‌شناسان و دانایان شنیده است که از فرزندان سیاوش یکی به پادشاهی خواهد رسید و دلاوریها و بزرگیهای فراوان نشان خواهد داد. سیاوش از پدر خواهش کرد که خود برای وی همسری بگزیند؛ زیرا من نمی‌خواهم با سودابه کاری داشته باشم و به شبستان او بروم. شبی دیگر سپری شد و سودابه، دختران سراپرده شاهی را گرد آورد و برآراست و از هیربد خواست تا سیاوش را برای دیدار دختران به سراپرده بیاورد. سیاوش به آنجا آمد و سودابه او را بر تختی زرّین نشاند و دختران را یکی‌یکی به سیاوش نشان داد. چون سودابه، سکوتِ سیاوش را دید، خود پرده از چهره برگرفت و رخسار خندان و زیبای خود را به سیاوش نشان داد و به او ابراز عشق کرد. سیاوش اندیشید که اگر با سودابه در این حالت، تندخویی کند، سودابه جادوگری و سخن‌چینی خواهد کرد و کاووس نیز سخنان او را درباره وی خواهد پذیرفت. پس با مهربانی و نرمی، سودابه و زیبایی او را ستود و او را در میان زیبایان بی‌همتا خواند و افزود که یکی از دختران خود را به همسری وی برگزیند، ولی خود با همه زیبایی، تنها شایسته همسری با کیکاووس است. آن روز، سپری شد و چون شامگاه کاووس به دیدار سودابه شتافت، سودابه او را گفت که سیاوش یکی از دختران وی را پسندیده است و دیگران را خوار داشته است. کاووس شاد شد ولی سودابه که در نهان دل‌باخته سیاوش شده بود می‌اندیشید که اگر سیاوش درخواست ناروای او را نپذیرد، از او کینه‌جویی کند و وی را در چشم پدر خوار بسازد. پس سودابه با سیاوش، از مهر شاه و بخششهای وی سخن گفت و افزود که شاه دختر مرا به همسری تو برگزیده است و از این پس ما به هم نزدیک‌تر هستیم. سیاوش برخاست تا از پیش سودابه بیرون رود که اجازه خروج نداد. امّا سیاوش به تندی از او دور شد و تسلیم خواست او نگردید و از سرای سودابه بیرون رفت و سودابه از بیم آنکه سیاوش راز او را فاش و وی را رسوا کند، خروشان، جامه‌های خویش را بر تن بدرید و رخ را خراشید و خروشید و سراپرده را پر از غوغا کرد و شاه به نزد او شتافت و سودابه، خروشان و گریان و موی‌کَنان، فریاد بر آورد و سیاوش را رسوا کرد. کاوس به تحقیق کار سیاوش و سودابه پرداخت و ایشان را فرا خواند و از آنان خواست تا به راستی با او سخن بگویند و از آنچه گذشته بود او را آگاه سازند. سیاوش به راستی و درستی، همه داستان خود را با پدر باز گفت و سودابه دروغ¬های گذشته را تکرار کرد و افزود که سیاوش به من ابراز عشق کرد ولی من عشق او نپذیرفتم. کاوس سر گشته و سرگردان، بر آن شد تا خود، گناهکار را بشناسد و در دل اندیشه کرد که سودابه را به کیفر این گناه بکشد، امّا هنوز سودابه را دوست می‌داشت و وفاداری ها و همراهی های سودابه را در روزهای سختی و رنج، به یاد می‌آورد: روزگاری که در هاماوران در بند شاه هاماوران بود و سودابه روز و شب از او پرستاری می‌کرد و اینکه هاماورانیان در صورت کشته شدن سودابه، بر او شورش خواهند کرد و گذشته از همه اینها، سودابه، مادر چند تن از فرزندان وی بود. پس، از کشتن سودابه خودداری کرد و سیاوش را به هشیاری و رای و دانش، پند داد. چون سودابه دانست که کارها و سخنان او در دل کاوس، جایی نیافته است چاره‌ای دیگر کرد و دست به نیرنگی تازه زد و زنی، از خدمتگاران خود را که باردار بود، زر و سیم داد و او را واداشت که دارویی بخورد و دو بچه خویش را بیفکند و چون زن چنین کرد، سودابه آن نوزادان را در برگرفت و با فریاد و خروش و ناله، خود را به بیماری زد و آن کودکان مرده را به کاوس نشان داد و نالید. پس فرمان داد تا ستاره‌شناسان را فرا خواندند و از آنان خواست تا دریابند که این فرزندان از سودابه‌اند یا نه. دانایان ستاره‌شناس یک هفته در این کار اندیشه کردند و در ستارگان نگریستند و سرانجام به کاوس گزارش دادند که سودابه مادر آن نوزادان نیست. و نشان مادر آن کودکان را نیز با کاووس گفتند و کاووس فرمان داد تا آن زن را یافتند و کشان‌کشان به نزد شاه آوردند و شاه از آن زن به خوشی و خشم پرسش ها کرد، امّا زن، زبان به راستی نگشود و به هیچ وجه از آنچه کرده بود سخن نگفت. شاه سخنانی را که ستاره‌شناسان بدو گفته بودند با سودابه در میان نهاد و سودابه پاسخ داد که ستاره‌شناسان و دانایان از بیم سیاوش، چنین گفته‌اند. امّا کاوس باز هم بدین سخنان آرام نیافت و از موبدان دل‌آگاه یاری جست که چگونه می‌تواند در میان این دو تن به داد، داوری کند و گناهکار را از بی‌گناه باز شناسد. پس، ایرانیان کهن، آیینی داشتند که چون نمی‌توانستند گناهکار و بی‌گناه را از یکدیگر باز شناسند، از آنان می‌خواستند تا از آتش بگذرند و اگر کسی از درون آتش به سلامت پای بیرون می‌نهاد، می‌پنداشتند که او بی‌گناه است و آتش بر او سرد شده است. موبدان به کاوس پیشنهاد کردند که سودابه و سیاوش از آتش بگذرند تا آن کس که بی‌گناه است از آتش با سرافرازی رهایی یابد و این شیوه را «آیین سوگند» می‌خواندند. کاوس‌شاه، این داستان را با سودابه و سیاوش در میان نهاد. سودابه پاسخ آورد که فرزندان مرده من بهترین نشان بی‌گناهی من هستند؛ این سیاوش است که باید از آتش بگذرد. امّا سیاوش که از بی‌گناهی خود به نیکی آگاه بود پیشنهاد شاه را با خوشرویی پذیرفت و داوطلب گذشتن از آتش گشت. کاوس فرمان داد تا هیزم فراوان از دشت به شهر آوردند و دو کوه بلند از هیزم فراهم کردند و در میان آن دو کوه، راهی به اندازه گذر کردن چهار اسب‌سوار، از کنار یکدیگر، فراهم ساختند. پس شبی صد تن سوار از هر سو بر آن هیزم ها آتش زدند و چون دود سیاهی که از بر افروختن آتش برمی‌خاست، فرو نشست و همه‌جا چون روز روشن گردید، سیاوش، به مانند سروی بلندبالا، با شادی و شادابی، که جامه‌ای سپید و چون برف پوشیده و بر اسبی سیاه سوار شده بود، به نزد پدر آمد. همه مردم که در گرداگرد آن کوه آتش، گرد آمده بودند بر سودابه نفرین می‌کردند و چشم از سیاوش بر نمی‌داشتند. سرانجام، سیاوش، بر اسب نشست و به درون کوه آتش شتافت. همه، نگران و چشم به راه سیاوش بودند که ناگاه از همگان فریاد شادی برخاست و سیاوش به تندرستی از آتش بیرون آمد! و مردمان، با شگفتی دیدند که بر جامه سپید سیاوش، حتّی غباری از تیرگی و سیاهی ننشسته است و با خود گفتند اگر این آتش، آب بود جامه و تن سوار را می‌آلود، چگونه است که این جوان بی‌گناه از آتش گذر کرده است و بی‌هیچ آسیبی از آن بیرون آمده است؟! پس بی گناهی سیاوش بر همگان آشکار شد.


        تعداد بازدید :53
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
  • پورتال آستان قدس رضوی
  • مجموع بازدیدها : 1,609,239
    تعداد بازدید امروز : 769
    تعداد بازدید این ماه : 1,584
    آخرین به روزرسانی : 1400/06/20
  • آدرس :میدان شهدا، تالار شهر، طبقه 1- ، معاونت گردشگری و زیارت
    تلفن :(31291237) - (3135)051
    فاکس :051-31291267
  • کلیه حقوق این سایت متعلق به شهرداری مشهد می باشد.
    تامین و به روزرسانی محتوای این سایت توسط معاونت گردشگری و زیارت  انجام می گردد.
    طراحی و پشتیبانی فنی: سازمان فناوری اطلاعات و ارتباطات شهرداری مشهد