پورتال گردشگری و زیارت شهر مشهد
   
    • نمایش اسلایدشو
      • داستان رستم و سهراب

        یکی از روزها رستم به قصد شکار با رخش به سوی مرز توران رفت. پس آنجا را پر از گورخر دید شاد شد و شکاری زد و آتش بیفروخت. درختی را کند و در گورخری که شکار کرده بود سیخی فرو برد و بر آتش گذاشت. پس از صرف غذا و نوشیدن آب به خواب رفت. چند تن از سواران تُرک رخش را دیدند و او را دنبال کردند. رخش دو تای آنان را با لگد کوبید و سر یکی را از تن جدا کرد. پس آنها با کمند او را به بند آوردند و به شهر بردند. وقتی رستم برخاست و رخش را ندید غمگین شد و پیاده به سوی سمنگان رفت تا مگر نشانی از او بیابد.

        چنین است رسم سرای درشت                گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

        وقتی رستم به سمنگان رسید خبر به شاه سمنگان بردند که رستم پیاده در جستجوی رخش گم شده¬اش است. شاه سمنگان به پیشوازش رفت و به گرمی از او استقبال کرد. رستم از گم شدن اسب گفت و از شاه خواست او را بیابد. شاه تا زمان پیدا شدن اسب او را مهمان خود کرد. سپس او را به کاخ برد و از او به نیکی پذیرایی کرد. هنگام شب که همه در خواب بودند شخصی ماهرو که چون خورشید تابان بود با شمعی خوشبو، خرامان به بالین رستم آمد. رستم از دیدن او شگفت زده شد و نام او پرسید؟ دختر پاسخ داد: من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم. در بین شاهزاگان کسی همتای من نیست. کسی تاکنون رخ مرا ندیده و صدایم را نشنیده است. من درباره شجاعت و جسارت تو زیاد شنیده¬ام و حالا تو را اینجا یافتم. اگر تو خواهی من از آن تو هستم. چراکه اولا شیفته تو شده¬ام و ثانیا می¬خواهم فرزندی از تو داشته باشم. تمامی سمنگان را می¬گردم تا رخش تو پیدا گردد. وقتی رستم زیبارویی پُر خِرد چون او را دید از موبدی خواست تا او را از پدرش خواستگاری کند. موبد نزد شاه رفت و از دختر او برای رستم خواستگاری کرد. شاه سمنگان شاد شد و پذیرفت و آنها ازدواج کردند.

        بر بازوی رستم مهره ای قرار داشت که آن مهره را در همه جهان می شناختند. وقتی صبح شد آن را به تهمینه داد و گفت: اگر دختردار شدی این را به گیسوی او ببند و اگر پسردار شدی آن را به بازویش ببند و سپس از او خداحافظی کرد و به سوی شاه سمنگان رفت. پس شاه مژده داد که رخش را یافته است. رستم سوار رخش شد و شاد و سرحال به سوی ایران و از آنجا به زابلستان رفت. 

        بعد از گذشتی تهمینه پسری به دنیا آورد زیبارو چون رستم که نامش را سهراب نهادند. در پنج سالگی چون شیرمردان شده بود و در ده سالگی کسی نمی توانست با او نبرد کند. روزی نزد مادر رفت و گفت: پدر من کیست؟ اگر کسی بپرسد چه پاسخ دهم؟ مادر گفت: تو پسر پهلوان پیلتن رستم و از نوادگان سام و زال هستی. نامه ای از رستم به او نشان داد با سه یاقوت رخشان و سه کیسه زر که پدرش زمانی که او بدنیا آمده بود فرستاده بود. تهمینه گفت افراسیاب نباید در این مورد چیزی بداند زیرا او دشمن پدرت است و اگر هم پدرت بداند که تو چنین یلی شده¬ای تو را نزد خودش می برد و من از دوری تو ملول می شوم. اما سهراب کفت: این سخنی نیست که آن را پنهان کنم. اکنون من از تُرکان، سپاهی آماده می کنم و به ایران می روم و کاووس را از تخت به زیر می آورم و طوس و گرگین و گودرز و گیو و گستهم و نوذر و بهرام را نابود می کنم و بعد رستم را به جای کاووس می نشانم سپس به توران رفته و افراسیاب را به زیر می کشم و تو را بانوی شهر ایران می کنم. سپس خواست اسبی پیدا کند اما هر اسبی تاب تحمل سهراب نداشت. یکی از دلیران آمد و گفت من کره ای از نژاد رخش دارم. سهراب شاد شد و آن اسب را آزمایش کرد و انتخاب نمود. سپس نزد شاه سمنگان رفت و از او کمک خواست و او نیز هرچه خواست به او داد و مجهز روانه اش کرد.

        افراسیاب باخبر شد که سهراب کشتی بر آب انداخته است و لشکری جمع نموده و قصد جنگ با کاووس شاه را دارد. شاد شد و هومان و بارمان را با دوازده هزار سپاه روانه کرد و به آنها سپرد که نباید این پسر پدرش را بشناسد تا وقتی رو در روی هم قرار گرفتند. اگر رستم کشته شد ما به راحتی ایران را به چنگ آوریم و سپس در یک شب سهراب را در خواب می کشیم اما اگر سهراب در نبرد کشته شد از رستم انتقام گرفته ایم. پس هومان و بارمان نزد سهراب رفتند با نامه ای از افراسیاب که در آن نوشته بود اگر ایران را به چنگ آوری دیگر سمنگان و ایران و توران یکی می شود و ما به تو کمک می کنیم. سپاهیان به سوی مرز ایران رفتند. دژی به نام دژ سپید بود که ایرانیان به آن دژ مستحکم امید زیادی داشتند و نگهبان آن هم هجیر بود. او پسری به نام گستهم داشت که هنوز کوچک بود و دختری سوارکار و نامدار به نام گردآفرید داشت. وقتی سهراب نزدیک دژ سپید رسید هجیر با اسب به نزد او تاخت. سهراب شمشیر کشید و از نام و نژادش پرسید. هجیر گفت: من در جنگ همتایی ندارم و نامم هجیر است و اکنون سر از تنت جدا می کنم. سهراب خندید و به سرعت جلو رفت و بعد از زد و خورد زیاد او را به زمین زد و خواست سرش را ببرد پس هجیر غمگین شد و از سهراب زنهار خواست. سهراب پذیرفت و او را بست. افراد دژ وقتی آگاه شدند که هجیر اسیر است نگران شدند. وقتی دختر گژدهم از موضوع آگاه شد خود را آماده نبرد کرد و گیسوانش را زیر زره مخفی کرد و جنگجو طلبید. سهراب به جنگش آمد. ابتدا گردآفرید او را تیرباران کرد و سپس با نیزه با هم جنگیدند. سهراب خشمناک جلو آمد و با نیزه به کمربند گردآفرید زد و زره او را درید. گردآفرید تیغ کشید اما سهراب نیزه او را به دو نیم کرد و خشمناک خود را از سرش درآورد به ناگاه گیسوان دختر پریشان شد. سهراب جا خورد و از رشادت زنان ایرانی شگفت زده شد. پس او را با بند بست و گفت که سعی نکن از من بگریزی. چرا با من قصد جنگ کردی؟ تا کنون شکاری چون تو به دامم نیفتاده بود. گردآفرید به او گفت: ای دلیر دو لشکر نظاره¬گر ما هستند. اکنون دژ در تسخیر توست پس تو برای من ننگ و عیب مخواه. پس لبخندی به سهراب زد و چشمانش او را مسحور کرد. سهراب با او تا در دژ آمد و او را آزاد کرد. گردآفرید خود را در دژ انداخت و به بالای دژ رفت و از آنجا به سهراب گفت: ای پهلوانِ توران، برگرد. سهراب گفت: من بالاخره تو را به دست می آورم. ای ستمکار تو به من قول دادی پس پیمانت چه شد؟ گردآفرید خندید که ایرانیان همسر تُرکان نمیشوند. من قسمت تو نیستم. تو با این یال و کوپال همتایی بین پهلوانان نداری اما اگر شاه کاووس و رستم بفهمند که تو از توران سپاه آوردهای خشمناک میشوند و تو تاب رستم را نداری و شکست می خوری. دریغ است که تو بمیری بهتر است به توران برگردی.

        گژدهم نامه¬ای برای کاووس نوشت که سپاه زیادی برای جنگ نزد ما آمده است با پهلوانی که سنش بیش از چهارده سال نیست و من تاکنون کسی مثل او راندیدم. نامش سهراب است و درست مثل رستم است. او هجیر را شکست داد و هجیر اکنون اسیر اوست. وقتی خورشید سر زد تورانیان آماده جنگ شدند و سهراب نیزه به دست بر اسب نشست و در فکر آن بود که گردان لشکر را بگیرد و به بند بکشد اما وقتی قصد دژ کرد کسی را ندید و فهمید شبانه فرار کرده اند. سهراب دربدر به دنبال گردآفرید بود و افسوس می خورد که چنین زیبارویی را از دست دادم. هومان با تجربه فهمید که او عاشق شده است پس در فرصتی به او گفت: اکنون تمام یلان ایران به جنگ ما می آیند و تو اول این کار را تمام کن بعد سوی کار دیگر برو. آنگاه که جهان را گرفتی همه پری چهرگان از آن تو هستند.

        وقتی خبر به رستم رسید تعجب کرد و گفت: چگونه ممکن است در میان ترکان چنین پهلوانی بوجود آید. من از دختر شاه سمنگان پسری دارم که هنوز کوچک است. پس رخش را زین کردند و سپاهی آراستند و به سوی ایران شتافتند. وقتی رستم به ایران رسید بزرگانی چون طوس و گودرز به استقبالش آمدند؛ اما وقتی نزد شاه رسیدند او به دلیل تاخیر رستم عصبانی بود و به رستم پرخاش کرد. پس رستم آشفته شد و به شاه گفت: همه کارهایت از دیگری بدتر است و شهریاری شایسته تو نیست. مصر و شام و هاماوران و روم و سگسار و مازندران خسته از شمشیر من هستند و همه بنده رخش من اند. اگر من خشمگین شوم کاووس و کیست که مرا به بند آورد؟ من بنده شاه نیستم بلکه بنده خدا هستم. 

        بزرگان ناراحت شدند و به گودرز گفتند این گره به دست تو باز می شود. پس نزد شاه دیوانه برو و او را به راه بیاور.

        گودرز نزد شاه رفت و یاد آور شد که بدون رستم ما از بین می رویم. شاه پشیمان شد پس گفت: تو نزد او برو و به نرمی او را بیاور. گودرز با سران سپاه به دنبال رستم رفتند گودرز با او صحبت کرد و نرمش کرد و گفت: ننگ است که توران به ما غلبه کنند. وقتی رستم برگشت شاه از او پوزش خواست. من از این دشمن جدید ناراحت بودم و چون دیرکردی ناراحت شدم وگرنه پشتگرمی من به توست و من پشیمان هستم از اینکه تو را آزردم. رستم پاسخ داد: ما همه بنده شاه و گوش به فرمانت هستیم.

        شاه گفت: بهتر است امروز را جشن بگیریم و فردا آماده نبرد شویم. وقتی خورشید سر زد کاووس دستور داد که حرکت کنند تا اینکه به دژ سپید رسیدند. سهراب سپاه ایران را دید. سپاهی که انتها نداشت.

        هنگامی که خورشید سر زد سهراب خفتان پوشید و در بلندی ایستاد تا سپاه ایران را ببیند پس هجیر را به نزد خود طلبید و از او خواست تا با صداقت پاسخش را بدهد و هجیر هم پذیرفت. سهراب از هجیر خواست تا رستم را به او نشان بدهد ولی او به دروغ گفت که او اینجا نیست اگر بود تو از هیکل و یال و کوپالش او را می شناختی.

        سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت و به شاه گفت: چرا نام خود را کاووس کی نهادی؟ تو که قدرت جنگ با شیران را نداری. رستم بر رخش نشست و به نزدیک سهراب رسید گفت: از اینجا به سوی دیگر رویم و بجنگیم. سهراب پذیرفت و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت: تو فرسوده ای و توان جنگ با مرا نداری. رستم گفت: آرام باش. بسی دیوان که به دست من تباه شدند پس صبر کن تا مرا در جنگ ببینی. دلم به حالت می¬سوزد و نمی¬خواهم تو را بکشم.

        هر دو به آوردگاه رفتند و با شمشیر به جنگ پرداختند. تیغها ریز ریز شد و زره های هردو پهلوان پاره شد. 

        رستم با خود گفت: تا کنون نهنگی چون او ندیدم. جنگ دیو سپید در برابر این جنگ هیچ است. چون دیدند از پس هم برنمی آیند رستم به سپاه توران زد و سهراب هم به سپاه ایران حمله کرد و بسیاری از سپاهیان را کشتند.

        شب شد و ادامه جنگ به فردا موکول گردید. رستم با گیو درباره قدرت سهراب سخن گفت و بعد نزد برادرش رفت پس از صرف غذا و آب به زواره گفت : اگر من فردا کشته شدم ناراحت مشو و قصد جنگ با آنها را مکن و به زابل نزد زال و رودابه برو و آنها را دلداری بده و بگو نریمان و سام و فریدون و جم همه مردند. بالاخره روز مرگ هرکسی فرا می رسد و کسی جاودان نیست.

        صبح فردا سهراب خفتان پوشید و به دشت نبرد آمد و با روی شاد به رستم گفت: دیشب چطور گذشت؟ بیا بنشین با هم صحبت کنیم و دل از جنگ بشوییم. من دلم به تو کشیده می شود. من از نام تو بسیار پرسیدم اما نام تو را به من نگفته اند پس تو نامت را پنهان مکن.

        رستم گفت: من فریب سخنان تو را نمی خورم. پس تا مدتی با هم در نبرد بودند که بالاخره سهراب کمربند رستم را گرفت و او را به زمین زد و خنجر کشید اما رستم گفت: رسم این است که کسیکه شخصی را به زمین می زند بار اول سرش را نمی برد بلکه بار دوم که او را زمین زد این کار را می کند. سهراب که دلیر و جوانمرد بود پذیرفت. 

        دوباره به سوی میدان جنگ رفتند و این بار رستم سهراب را به زمین زد پس خنجر کشید و سینه او را درید. سهراب در آخرین دقایق زندگی گفت: مادرم نشان پدرم را به من داد ولی من جانم به لبم رسید و او را ندیدم. تو بدان پدرم هرجا که باشد انتقام خون مرا از تو می گیرد چون بالاخره این خبر به رستم می رسد.

        وقتی رستم این سخن را شنید چشمش تیره شد و مدهوش به او گفت: از رستم چه نشان داری؟ رستم من هستم پس نعره زد و گریان شد و موی از سر کند. وقتی سهراب دانست که او رستم است گفت: بند جوشن مرا باز کن و مهره خودت را که به مادرم دادی ببین. رستم اشک می ریخت ولی سهراب به او گفت: جای گریه نیست حالا که من میمیرم تُرکان هم کارشان تمام است؛ کاری کن که شاه قصد جنگ با آنها را نکند که آنها به خاطر من به جنگ آمدند.

        سپاه ایران نگران رستم بود. رستم خروشان و نالان بر رخش نشست و نزد سپاه آمد. سپاهیان با دیدن او شاد شدند ولی از ناراحتی او تعجب کردند. رستم خنجر کشید که سر خودش را ببرد اما بزرگان به پایش افتادند و گودرز گفت: چه فایده که تو بمیری اگر پسرت عمرش باقی باشد زنده می ماند اما اگر رفتنی باشد خوب چه کسی است که در دنیا جاودان باشد؟ رستم به گودرز گفت: نزد کاووس برو و بگو از نوشدارویی که در گنجینه خود دارد با جامی از می برای من بفرستد تا شاید سهراب زنده بماند. گودرز پیام رستم را به کاووس داد اما کاووس گفت: البته رستم پیش من محترم است؛ اما من نباید کاری کنم که از دشمنم دوباره به من بد برسد. اما بعد پشیمان شد و نوش دارو را فرستاد. در همین زمان خبر رسید که سهراب دیگر به چیزی جز تابوت نیاز ندارد.

        رستم خروشید و مویه کرد و از اسب پیاده شد و خاک بر سر می ریخت و گفت: چه کار کردم اگر مادرش بفهمد به او چه بگویم؟ کدام پدر چنین کاری می کند؟

        شاه به سوی ایران روانه شد و رستم با سپاهش به زابل رفت. وقتی به زابل رسیدند بزرگان بر سر خاک می ریختند. زال که تابوت را دید پیاده شد. رستم با جامه دریده نزد او آمد و گفت: ببین گویی سام سوار است که در تابوت خوابیده است. زال اشک می ریخت و رستم می گفت: تو رفتی و من خوار و زار ماندم. وقتی رودابه تابوت سهراب را دید به گریه افتاد و نالان شد. وقتی همه بر و قامت و یال و موی سهراب را می دیدند از خود بیخود شده و اشک می فشاندند. چندین روز بر رستم گذشت و او همچنان در غم و درد می سوخت. 

        جهان را بسی هست زین سان به یاد                  بسی داغ بر جان هرکس نهاد

        پس خبر به توران رسید که سهراب کشته شد. وقتی شاه سمنگان و تهمینه خبر را شنیدند جامه برتن دریدند و نالان شدند و تهمینه مویه کنان می گفت:

        چرا آن نشانی که مادرت داد                      ندادی برو بر نکردیش یاد

        نشان داده بود از پدر مادرت                      ز بهر چه نامد همی باورت

        کنون مادرت ماند بی تو اسیر                     پر از رنج و تیمار و درد و زحیر

        چرا نامدم با تو اندر سفر                              که گشتی بگردان گیتی سحر

        مرا رستم از دور بشناختی                            ترا با من ای پور بنواختی

        پس سر اسب پسرش را گرفت و گاهی بر سرش بوسه می زد و رویش را به سم هایش می مالید. دستور داد در و دیوار را سیاه کنند و روز و شب کارش ناله و مویه بود و بالاخره یکسال پس از مرگ سهراب درگذشت.

        دل اندر سرای سپنجی مبند                  سپنجی نباشد بسی سودمند

        تعداد بازدید :53
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
  • پورتال آستان قدس رضوی
  • مجموع بازدیدها : 1,609,116
    تعداد بازدید امروز : 646
    تعداد بازدید این ماه : 1,461
    آخرین به روزرسانی : 1400/06/20
  • آدرس :میدان شهدا، تالار شهر، طبقه 1- ، معاونت گردشگری و زیارت
    تلفن :(31291237) - (3135)051
    فاکس :051-31291267
  • کلیه حقوق این سایت متعلق به شهرداری مشهد می باشد.
    تامین و به روزرسانی محتوای این سایت توسط معاونت گردشگری و زیارت  انجام می گردد.
    طراحی و پشتیبانی فنی: سازمان فناوری اطلاعات و ارتباطات شهرداری مشهد